تبلیغات
بهاردوباره(خاطرات کموتراپی من) - 28-الهی قربون همتون...

بهاردوباره(خاطرات کموتراپی من)

باد با چراغ خاموش کاری ندارد، اگر در سختی هستی ، بدان که روشنی …

28-الهی قربون همتون...

گفتن : خب بده یکی از بیمارستان خودتون. با معاون بیمارستانمون ، خانم دکتر آقاجانی تماس گرفتم گفت من شیفت نیستم بده بچه ها درستش می کنن. رفتم اونجا از بدشانسی هیچکدوم از همکارای آشنا شیفت نبودن girl_cray.gif. رفتم دفتر پرستاری دو تا سوپروایزر از نوع سختگیرش شیفت بودن که باهاشون میونه ای نداشتم وقتی قضیه رو در میون گذاشتم خیلی خواسته منو متوجه نشدن ، گفتن باید اول تشکیل پرونده بدی. گفتم طول می کشه بعدشم مگه میشه  یه مریض همزمان دو تا بیمارستان پرونده داشته باشه؟! گفتن : پس رئیس بیمارستان باید اجازه بده. گفتم یک ماه پیش (Donor) این آزمایشات رو داده OK بوده هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته فقط برای سیر قانونی میخوان (پلاکت مثل گلبول قرمز آنتی ژن نداره واسه انتقال بیماری.) زنگ زدن دکتر الف (رئیس بیمارستان) که اونم چون تلفنی متوجه قضیه نشد گفت باشه  شنبه رسیدگی می کنم. گفتم شنبه؟ واسه یه امضا!! خیلی دیره اون موقع دیگه میخوام آفتاب در نیاد....
دوباره زنگ زدم خانم دکتر
، ایشونم آدرس خونه شونو داد ، بنده خدا مهر به دست پایین مجتمع منتظرم وایساده بود اومد متن رو برام مهر و امضا کرد.
از انتقال خون پلاکت رو گرفتم و با سرعت نور رفتیم بقیه ا... بین راه دوستم بهم خبر داد که رییس بیمارستان هرچی بهت زنگ می زنه گوشیت خاموشه . به ما گفته برش گردونید هر کاری میخواد انجام بده مسئولیتش با من ، گفتم بگو الان دیگه دیره !!
 
رفتم (ICU) پلاکتو بدم به پرستار گفتم دماش احتمالا از 40 هم رد شده بلافاصله تزریقش کنید. (پلاکت به دمای بالاتر، پایینتر از (24-20) و تکون زیاد حساسه و کاراییش رو از دست میده) گفتم یه موقع نذارید یخچال، گفت پس چیکارش کنم؟!
بحث نکردم.زنگ زدم دکتر، گفتم امروز خیلیا زحمت کشیدن و همه با مسئولیت خودشون کار کردن حالا پلاکت آوردم نذارن یخچال!!
... چند لحظه بعد از استیشن گفتن :پرستار تخت 1 ، دکتر قدیانی پشت خطه .. تشویقتشویق



موضوع: خاطرات ICU من(تابستان 92)، خاطرات پلاکتی(خرداد92)،

[ شنبه 26 بهمن 1392 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ درسا ]

[ نظرات() ]