تبلیغات
بهاردوباره(خاطرات کموتراپی من) - گل دردانه

بهاردوباره(خاطرات کموتراپی من)

باد با چراغ خاموش کاری ندارد، اگر در سختی هستی ، بدان که روشنی …

گل دردانه

در سرزمین باستانم پارس
از روزگار دور
کبکینگان، آهو وشان، سیمین رخان 
بس نازنین بودند
خنیاگر و رامشگر و 
پرشور و شادی آفرین بودند
با چنگشان
با ناز شوخ و شنگشان
با چهره ی گلرنگشان
پروین وشانه، زهره آسا، مه جبین بودند
با گام خوش آهنگشان خلخال نقره دلبری میکرد
زرین النگوهایشان خورشید را یادآوری میکرد
در سرزمین باستانم پارس
از روزگار دور
دختر، گُل دُردانه و زیبای مادر بود
شادی بابا و امید هر برادر بود
خوش خط و خال و مو شلال از مشک و عنبر بود
دستش سبو از چشمه ساران آب می آورد
نان از تنور سرکش مهتاب می آورد
با دامن پروانه آذینش نسیم نوبهاری را 
به پیچ و تاب می آورد
هرچند آن سوها
در ریگزاران حجاز و در بیابان های حیف از آب
اعراب، آن را ننگ می دیدند
شرمنده از زاییدنش، تنها سزایش سنگ می دیدند
آن بیگناه، آن بی پناه آفرینش را
با خشم، زنده سوی گور می بردند
تا قعر تاریکی، هراسان نور می بردند
آن تازیان که ننگ تاریخ بشر بودند
آن آخته تیغان خونین چنگ
آن رهزنان بادیه بر دوش
از شاهکار آفرینش
از گل پردیس
از الماس کوه نور
ای کاش چون ما باخبر بودند
در سرزمین باستانم پارس
از روزگار دور
هر خانه از خوشه طلای ساقه سیمینی معطر بود
آری تمام روزهامان، روز "دختر" بود.

شهراد_میدری


[ شنبه 23 تیر 1397 ] [ 08:41 ب.ظ ] [ درسا ]

[ نظرات() ]