تبلیغات
بهاردوباره(خاطرات کموتراپی من) - 33-تلخ ترین لحظه های من1

بهاردوباره(خاطرات کموتراپی من)

باد با چراغ خاموش کاری ندارد، اگر در سختی هستی ، بدان که روشنی …

33-تلخ ترین لحظه های من1

از همون لحظه های اول ازش خوشم نیومد.سرم بالای سر من نشتی داشت و روی سر و بالشم میریخت،یه آلبومین هم وصل کرد وهی به کاتتر من غرغر میکرد و میگفت این مسخره بازیها چیه؟؟واسش نوشتم سرم روی سر من میچکه گفت نه اون سرم نیست،آلبومینه وصل کردم  الان درست میشه.ولی من میدیدم که شیشه آلبومین خشکه وسرم داره روی سرمن میریزه.و هرچند ثانیه،یک قطره سرم سرد روی صورت من میفتاد.ریل سرم از سقف بود من بهش دسترسی نداشتم،تازه دستم جون نداشت!!وقتی دیدم این بهم محل نمیده ،به یکی از خدمه که داشت رد میشد گفتم سرم منو جابه جا کنه.خدا خیرش بده(آقای منصوری)خیلی حرفای منو میفهمید،حتی بیشتر از پرستارم.یه پلاکت هم اون لحظه واسه من آوردن ولی مثل بستنی شده بود و پایین نمیومد.کلی باهاش ور رفت هیچیش نیومد پایین. آخرش هم انداختش آشغالی.دلم میخواست میتونستم خفش کنم،بگم این همه جوون مردم رفتن واسه من پلاکت (SINGLE DONOR--تک اهدا کننده،--هر یه واحدش اندازه چند واحد پلاکت معمولیه)اهداکردن که تو بندازیش بره!!! البته شاید ازون پلاکتای معمولی بود ولی نباید اون کارو میکرد!!با اینکه پرستار قبلی بهش گفت پتاسیم 9صبح منو وصل کرده ،یکی دیگه وصل کرد،وقتی خواستم بهش بگم گفت چیه خانوم اومدیم 2تا دارو بدیم دیگه.فهمیدم که تا فردا صبح که با اینم باید خفه بشم.روزانتخابات ریاست جمهوری بود،و جو اونجا شلوغ بود.دکتر جون صبح اومد واقعا دیدنش تو اون جو نفرت انگیز بهم آرامش میداد.ولی حیف که زود رفتHello.من موندم و تنهایی.اون پرستاره با اینکه خودش هم رفت ناهار،هم چای هم شام ،هیچی به من نداد بخورم.تا عصری که خانواده اومدن،اسا جان هم با خودشون آورده بودن و از پشت شیشه بهم نشون میدادن.(اسا جان که من بهش میگم قند عسل یه خرس عروسکیه که درسا سال 86 بهم کادو داده بود،خیلی دوسش دارم واگه شبا پیشم نباشه نمیخوابم).(انگار بچمه)
وقتی درسا اومد.گفت میخوان برام تولد بگیرن. ،ولی باید اجازه میگرفتیم .درسا مسئول بخش (آقای بخشعلی )رو صدا کرد.من واسش نوشتم میشه اینجا تولد بگیرم .گفت بگیراگه خواستی ...(یکی از کمک بهیارا) هم واست آویزون میکنم .من هم که از دیدن مامان اینا خوشحال بودم خیلی تکون خوردم و لوله جابه جا شد و انگار رفت پایینتر.بهش گفتم ولی گوش نداد،گفت هر وقت خواستم ساکشن کنم اگه اشکالی داشت درستش میکنم.ساکشن یه مصیبت دیگه بود که روزی چند بار تکرار میشد برای اینکه توی لوله تنفسی رو پاک کنند واقعا عین غرق شدن بود و یکی از بدترین لحظه های عمرم بود.بعضی هاشون انگار نمیفهمیدن من نمیتونم نفس بکشم و اصلا فرصت استراحت به آدم نمیدادن ،من واقعا اشکم درمیومد و فقط سرفه میکردم.وقتی لوله رفته بود پایینتر حس میکردم دارم خفه میشم ومیخواستم بالا بیارم.ولی پرستاره، انگار نه انگار.عصری هم رفت رای بده،وقتی برگشت دوستش بهش گفت هندونه تو یخچاله،حلیم نذری هم آوردم(من با اینکه اصلا حلیم دوست نداشتم خیلی دلم خواست)رفت خوردنی هاش رو خورد ،اومد منو ساکشن کنه،خیلی با خشونت این کارو میکرد،اصلا هم لوله رو درست نکرد،دوس داشتم خودمو بزنم به خواب نیاد منو ساکشن کنه.Nightولی...

مهم نیست چه مدرکى دارید

مهم این است که چه درکى دارید . . .






موضوع: خاطرات ICU من(تابستان 92)،

[ یکشنبه 27 بهمن 1392 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ بهار ]

[ نظرات() ]